تبليغاتX
پچ پچ کنی خب منم میشنوم!!

اسمتون
ایمیلتون


Powered by WebGozar

online
RAZI HAMOON MOTORGAZI AST!! online
RAZI HAMOON MOTORGAZI AST!!
پچ پچ کنی خب منم میشنوم!!
تراوشات مغزی یه زندانی که دور از سکینه اش داره تو دارالتادیب رازی دوران تلخ حبسش رو میگذرونه !!!
تنها چیزی که بعد از این همه سال فهمیدم اینه که هنوز هیچی نمی فهمم.....قسمت دوم

باباهه کسی بود که صبح تا شب واسه یه لقمه نون واسه بچه هاش این ور اون ور میدوید.کسی بود که میخواست اونا راحت زندگی کنن.میخواست بچه هاش همه چی داشته باشن اما درامدش بهش اجازه نمیداد.اونام که میدیدن باباشون با این که پیر شده و خیلی از کارا رو با زحمت انجام میده بازم دست از تلاش و کوشش برنمی داره ازش ممنون بودن و از ته دلشون سپاسگذارش.باباهه از بام افتاده بود ولی دست از کمرش بر نمیداشت.

پیرمرد رو آورده بود پیش خودش که تو مردم سرافکنده نشه.که تو مردم سرشو بالا بگیره که تومردم بگه من دوستش دارم بهش میرسم.تنها نمی ذارمش.اما حیف مردمون که دل نداشتن همشون سنگ بودن.........

مامانه هم یکی بود عین باباهه صبح تا شب تو مدرسه با بچه ها.درس میداد دیکته میگفت انشا میخوند.بچه ها رو به یه جایی میرسوند.شبا هم تو خونه با بچه ها بود.پیرمردو تیمار میکرد.باهاش درد دل می کرد.اونو بیرون می برد.مهموناش رو پذیرایی میکرد.میوه می داد چایی میداد.اما حیف مردمون که دل نداشتن همشون سنگ بودن.........

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود.شهری بود خیلی کوچیک.مردمش خیلی فضول.صورتا تیره و تار.چهره ها خسته و غمگین و هلاک.مردمش به خون هم تشنه بودن.حرف تو این شهر کوچیک روی هیچ زبونی نمی موند.زودی پخش میشدبین همه.خواهرا به خون هم تشنه بودن. داداشا از دست هم خسته بودن. پدرا با پسرا دشمن جون.مادرا با خواهرا دشمن جون.

خلاصه توی این شهر کوچیک همه مردم با هم اختلاف داشتن.اما همه پیر مردو دوستش داشتن. چون که پیر بود چون بزرگ بود چون کتاب داشت چون سواد داشت اما حیف اما حیف که پول نداشتش پیره مرد.حتی یه کلبه نداشتش پیره مرد.بچه هاش رو از خودش رنجونده بود.اونا رو دست خدا سپرده بود.زندگی رو مادره دوش گرفته بود.پیره زن یادش بخیر. گیسای سفیدشو یادم میاد.چهره ی تکیده شو یادم میاد.دستای خشکیده شو یادم میاد.رفتن از جهان هستی واسه ما تلخه دیگه.واسه هر آدم و هر جونوری تلخه دیگه.اما نه اما نه واسه اون تلخ نبودش واسه اون زندگی بود.مردن هم یه آرزو بود واسه اون.شبا که پتوشو رو سر می کشید زیر لب حمد میخوند توحید میخوند.آخرم شکر میکرد. به خدا هم گله میکرد از پیره مرد........

آخرم دعای اون قبول شدش رفتش و ما رو تو این دنیا گذاشت.پر کشید و دیگه پیش ما نموند.خوب که رفت و این روزا رو اون ندید.یادش بخیر .پیره زن خدا رحمتت کنه.بعد اون بچه ها موندند و پیره مرد.با همه حرف وحدیثا بچه ها پیره مردو دوستش داشتن.....تاجایی که میتونستن بهش میرسیدن.اونو بیرون میبردن.واسه اش غذا میبردن.کمکش می کردن تو کارا.اما حیف مردمون که دل نداشتن همشون سنگ بودن.........

تا یه شب که خیلی سرد و تیره بود.شب سرد پاییز.شب خیس پاییز.پیره مرد قلبش گرفت.افتادش روی زمین.بچه ها جمع شدن دور و ورش.دونه دونه دستشو تو دست گرفتن واسه شون حرف میزد.به اونا میگفت:بچه های گل من عزیزای دل من .واسه هیچ کدوم از شماها پدر خوبی نبودم.به شما درد شما کار شما درس شما نرسیدم هیچ وقت.از شما حلالیت میطلب. حرف آخرم همین بود عزیزم.بعد من پیش فلانی یه وصیت دارم.بخونیدش و ببخشید شماها. منو میبخشی دیگه.... منو میبخشی دیگه.... منو میبخشی دیگه.... منو میبخشی دیگه....

بچه ها اشک تو چشا شون حلقه.دستای سرد پدر تو دستاشون.

پیره مرد حرفاشو زد.دونه ی آخر اشکش که اومد روی لپاش.دیگه قلبش نمی زد. سرشم رو شونه هاش کج شده بود. پیره مرد مرده بود....

بعد اون مردم تیره همشون حرف زدن.حرفای احمقانه و بی ربط زدن. بچه ها رو توی مرگش مقصر میدیدن....ای خدا ای همه ی ذات بلند. تو رو به اشک یتیمان پدر مردمو به درد ما آشنا کن.تلخی حرفاشونو به خود اونا برگردون.دلاشونو به همون سردی یخ به بلا ها ی خودت مبتلا کن.

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 16:32  توسط غضنفر شوهر سکینه!!  | 

تنها چیزی که بعد از این همه سال فهمیدم اینه که هنوز هیچی نمی فهمم.....قسمت اول

تا وقتی بچه بودم فکر میکردم مامان یعنی اونی که وقتی از در میاد و میپری تو بغلش و براش ناز میکنی با مهربونی نوازشت میکنه و برات خوراکی های خوشمزه میاره یا هر وقت تو کوچه بازی میکنی اگه با کسی دعوات شد و داد زدی زودی بیرون میاد و حال اون یکی رو میگیره.یا وقتی که میخوای آب بخوری و لیوان از دستت می افته و میشکنه میاد و در همون حالی که داره خورده های اونو از رو زمین جمع میکنه بهت میگه پسرم مواظب باش این چندمین لیوانیه که تو این هفته شیکوندی .یا برات دیکته میگه ونمره ی کمی که از ترس بابا زیر فرش قایمش کردی رو پیدا میکنه بهت میگه عزیزم باید بیشتر درس بخونی.بیا از امروز با هم درس بخونیم و طوری کمکت میکنه که امتحان بعدی رو 20 شی.

بابا رم اونی میدیدم که هر وقت حوصله ات سر میرفت میرفتی رو پاش مینشستی و با ناز بهش میگفتی بابا حوصله ام سر رفته اگه کار نداشت میبردت بیرون گردش یا پارک یا شهر بازی و واست بستنی میخرید یا با ماشین دور میزدیم و وقتی رو صندلی عقب بینی توبه شیشه میچسبوندی و برا ماشینای پشت سر شکلک در می آوردی میگفت: بابا جون سرتو به شیشه نچسبون خطرناکه.

یا وقتی ظهر ها که از سر کار بر میگشت تو رو تو کوچه با نرگس میدید میگفت بابا جون بیا وقت ناهاره و تو رو میبرد خونه و بعد کلی حرف و نصیحت که ازش هیچی نمی فهمیدی و فقط مجبور بودی از اول تا آخرش دست به سینه بشینی و حرفاشو با تکون دادن سرت تایید کنی بهت میگفت دیگه نبینم با دخترا بازی کنی!!

یا وقتی که نمره ات کم میشد یا باید بهش نمیگفتی یا اون روز ظهر رو باید به هر زوری بود می خوابیدی که اون وقتی میاد بیدار نباشی که ازت نمره ات رو بپرسه و تو این فرصت مامان زمینه رو مساعد کنه و نمره ات رو بهش بگه یا وقتی 20 میشی از در که می اومد میدویدی جلوش و نمره ات رو بهش نشون میدادی بهت جایزه می داد.

پیره مردم همون همسایه ی مهربون مو سفیدیه که هر وقت خونشون میری رو پاهاش می شوندت و برات قصه میگه و تو رو با خودش گردش میبره و واست خوراکی میخره یا وقتی ظهرها که تو حیاط فوتبال بازی میکنی و با توپ به پنجره میزنی اگه خواب باشه و بیدار بشه دعوات نمی کنه عوضش میاد باهات بازی میکنه یا وقتی کنار حوض آب بازی میکنی میاد و بهت آب می پاشه و باهات بازی میکنه. و وقتی مامان یا بابا میان دنبالت اول یه ماچ خیس و بو دار و بعدشم یه صد تومنی نو که بوی تازگی میده حوالت میکنه.

اما وقتی یه کمی بزرگتر شدم دیدم نه بابا اونیه که من میشناختم نه مامان و نه حتی پیره مرد.......

ادامه دارد......

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 12:16  توسط غضنفر شوهر سکینه!!  | 

تقدیم به اونایی که دوستشون دارم(هی......)

ای موشک غمت را شهر دلم نشانه                        وی تیر توپ عشقت بر هم زن زمانه

با بمب حسن کردی ویران سرای صد دل                   وز کاتیوشای مژگان صدها هزار خانه

آرپیجی جفایت تا خورده بر تن من                            اینجا ز چار جانب آتش کشد زبانه

خمپاره های نازت با قلب نازنینم                              کردند آنچه کرده چاقو به هندوانه!!

ویران ز لشکر عشق شد کشور وجودم                       این سینه روی راحت بیند دوباره یا نه

با قهر خود شکستی دیوار صوتی امروز                        بر فرق من فرو ریخت دیوار و سقف خانه

بر کشتنم چه کوشی بیخود چه می خروشی                  من خویش میدهم جان در پایت عاشقانه

 

اینم یه مطلب جدید که به نازنین و مریم تقدیمش میکنیم....

میگم خودمونیم !! وقتی سر میزنی میبینی با این که ماههاست آپ نیستی بازم برات کامنت میذارن

خیلی میچسبه(چسب رازی!!!تلمیح ده دوازده پهلو داره!!!!)

 

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 17:8  توسط غضنفر شوهر سکینه!!  |