|
پچ پچ کنی خب منم میشنوم!!
تراوشات مغزی یه زندانی که دور از سکینه اش داره تو دارالتادیب رازی دوران تلخ حبسش رو میگذرونه !!!
|
بین خودمون باشه من فکر میکنم این سکینه خودمون چشماش شوره.منم بهتره طلاقش بدم و خودمو راحت کنم ولی وقتی نگام به جورابای سوراخم می افته پشیمون میشم که بعدش کی اینا رو واسم میدوزه؟؟؟
یادتون باشه اگه یه ((خر))بوستون کنه بهتر
از اینه که یه بوس خرتون کنه.......
از بیانات شیخ عظام و کاتب گرام نور العین
سکینه حاج غضنفر عوام....
سالها پیش در بلخ پسری زاده شد که وی را غضنفر نام نهادند.سالها گذشت و پسر بالید و نیرو گرفت و چون هفت ساله شد وی را به مکتب خانه فرستادندو پس از آن راهنمایی و دبیرستان.!!!
اکنون نوبت آن بود که پسر در محک کنکور آزموده شود پس پدر وی را در ((قلم چی)) ثبت نام کردو پسر یک سال تمام در اندرونی بنشست و دست از دنیا و مافیها بشست و ریاضت پیشه کرد.شبها تا دیر وقت زیر نور چراغ گرد سوز و در سایه ی قلم و دوات(( چهار گزینه ای)) پاسخ بداد و فرمولهای کیمیا و حساب واستاتیک ودینامیک و... حفظ بکرد.پس به روز نحس 13 برج سرطان در رشته ی حساب کنکور بداد و پس از چند ماه معلق بودن در میان آسمان و مافیها اعم از جن و انس و پری به مکتب خانه ی رازی سقوط کرد و چنان به زمین خورد که تمام دنده هایش بلا استثناء خرد شد و دماغش به خاک مالیده شد.
پس وی عمامه و دستار بشست ولباده را به وایتکس سفید کرد و گیوه ها را برقی بزد و بر فرق گریس مالید و سرخوش و مست پای در هفت خوان ثبت نام نهاد.چون بدانجا رسید چندین هزار دانشجوی صفری واکس زده و سه تیغه را مشاهده بکردو در پس آخرین نفر به صف ایستاد تا به جنگ دیو سفید و اکوان دیو برود بلکم بدتر تا با نور علم و دانش به جنگ پلیدی و سیاهی رود و ریشه ی جهل را از بیخ و بن برکند و به قول معروف فلک را سقف بشکافد و طرحی نو دراندازد......پس از ساعتها انتظار وارد سالن بشد . در انجا با جزامی آشنا بشد که وی را مقامی بس خفن بود و وی را رئیس الروئسای آموزش میخواندند...(حتما فهمیدین کی رو میگم!!!!)
پس در آنجا هزاران فرم به رنگهای سبز و سرخ و سفید و نیلی و کبود و عسلی پر بکرد و در این راه قلمها بشکست و دواتها تمام کرد.
چون کار بدینجا رسید عوامل دست در دماغ با قلبی فراخ و بال فارغ فرمودند که ما را وقت استراحت فرا رسیده است و مدتهاست که جور شما گاگولان و منگولان کشیم و کنون و قت غذاست و دوگانه ای به در گاه جل جلاله....پس همه را از آنجا بیرون بکردند و دیگر خدای داند که خود چه کردند در اندرونی وبس....پس غضنفر به دنبال دیگر مظلومان تاریخ به مطبخ خانه ی شیخ ما محمد بن رازی کاشف الکل روان بشد.طباخ پس از پاک کردن بینی مبارک بر سر دیگ !!!! خورشت علف را در ظرف بریخت و به سوی غضن ما پرتاب بکرد.غضنفر ما این شیر بیشه ی تحقیق این شجاع صفدر تحقیق این قتیل فی سبیل رازی به ناچار خوردن بیاغازید و من وصف آن نگویم که خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را که خود سالها از آن غذا نوش جان کرده اید....پس از صرف اطعمه و اشربه به نزد جزامی برفت که لوح خود(( همون کارت دانشجوییشو میگه)) بطلبد.که با قیافهی سرخ وی مواجه شد و دود از سر بلند کردی که من عمر خود بیهوده در بین گاوان و خرانی چون تو تلف کردمی و اگر در جبهه ی نبرد حق علیه باطل بودمی و هر روز ده کرور آدم بکشتمی به از این که با توی منگول سر و کله بزدمی و چه و چه و الخ...
پس چون وقت نمازدیگر بشد غضنفر ما با عمامه و دستار پاره و چهره ای سوخته ازآفتاب با گیوه هایی خاکی خسته و کوفته با لوح دانشجویی که در طول چهار پنج سال تحصیلش ابدا به آن نیاز پیدا نشد و حتی یک بار هم نگهبان دم در آنرا کنترل نکرد راه منزل در پیش گرفت و این بود نتیجه ی یک سال مرارت و سختی که در روز اول مکتب به شیخ ما شیخ غضنفر تحمیل شد.....
هوی تموم شد.این مطلبو واسه اونایی نوشتم که در روز ثبت نامشون کاراشون با کارشکنی های مسئولین بی فکر انجام نشده. (مثل خودم که دو روز طول کشید کارتمو بگیرم و این کارت در طول این مدت یه بارم کنترل نشد که بگیم آره بابا این همه زحمت همچین الکی هم نبوده)امیدوارم اوضاع رازی از این بدتر نشه.مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان.راستی یه وعده هم بدم که روز اول دانشگاه رفتن غضنفر و خوابگاشم تا یه مدت دیگه واستون مینویسم.امیدوارم این مطلب تونسته باشه انگیزه ی خوندن مطالب بعدی رو درتون ایجاد کرده باشه و اگه این جوری نیست واسم ای میل بگذارید که برو خودتو بکش که کار هر بز نیست خرمن کوفتن......