|
پچ پچ کنی خب منم میشنوم!!
تراوشات مغزی یه زندانی که دور از سکینه اش داره تو دارالتادیب رازی دوران تلخ حبسش رو میگذرونه !!!
|
عزیزان خواننده از افولی که در این بلاگ رخ داده معذرت میخوام و قول میدم که جبران کنم...
منتظرباشین که دارم جریان عاشق شدن غضنفر رو مینویسم و تا هفته بعد آپش میکنم .خودم که دارم کلی حال میکنم.....
پس تا هفته بعد.... این کارا رو بکنین:


یه حرفایی که حتی به نزدیکترین دوستام نمیتونستم بگم.دوست چیه به بابا مامانم نمیتونستم بگم و باید اونا رو یه جایی فریاد میزدم و میگفتم که این حرفا دستشونو دور گلوم حلقه کردن و دارن خفه ام میکنن ولی نمیتونم جایی بگم.این یعنی مرگ..یعنی فنا..... یعنی نابودی....
الانم به خدا دلم نمیخواد بگم ولی میخوام برم یه جایی بنویسم که واسه حرفام ارزش قایل بشن.یه جایی که اگر دست محبت واسه کسی دراز کنم ...با اکراه دستشو از بغل بیرون نیاره...که سرمای تحجر بد جوری بین این آدما جا باز کرده و زندگی ماشینیشون فقط یه مسیر خاص رو دنبال میکنه.چه گروهی داریم ما..........
از این که تو این ۷-۶ ماه من و سکینه رو تحمل کردین واقعا ازتون ممنونم.میدونم که جز یه تعداد معدودی از بچه های کلاس از این بلاگ من خبردار نبودن و الا ن میفهمم که آدم چقدر نادانه که خودش رو دانا فرض میکنه...اگه بعضی مطالبم رو خوندین و چیز زیادی ازش دستگیرتون نشد عیبی نداره شما مقصر نیستین این بلاگ یه جور دفتر خاطره بود واسه برگ برگ زندگی من که هر نوبت طوفان حوادث اونو به یه سمتی میبردش..........
دستای گرمتون رو صمیمانه میفشارم و با تمام وجودم براتون آرزومند توفیقم. د لم براتون خیلی تنگ میشه اما یهچیزی رو بگم که این بلاگ رو به طور کامل نمیبندمش و به همون دلایلی که در بالا گفتم ممکنه گاهی یه چیزی آپ کنم و این جوری میشه که غضنفر شوهر سکینه در غبار زندگی ماشینی انسان مدرن امروزی کم کم از یاد و خاطره شما پاک میشه.....همتون رو میبوسم و به خدا میسپارم.......
یارب آنان که عزیز از دل و جان دارمشان وقت رفتن چه کنم گر به تو نسپارمشان
یا حق............................................
سلام به همگی.خوبین خوشین سلامتین؟؟ یه مطلب جدید دارم که امید وارم خوشتون بیاد ولی خداییش نظر یادتون نره..
چند روز پس از ثبت نام شیخ ما حاج غضنفر عوام در مکتب خانه شیخ دیگر ما محمد بن رازی رضی الله عنه و یرضی روحه الکرام بهذه الالکل غضنفر ما بار سفر ببست و هر آنچه ازمال دنیا داشت که بردنی بود بار خری کرد وماترک را به اهل محل ببخشید و با قافله ای رهوار رهسپار دیار غربت بشد.که دست در گلوی دیو جهل اندازد و تخم این فتنه را از بیخ و بن برکند...........
هفته ها بگذشتندی و بس شبها روز شدندی و روزها شب گشتی و خدای داند که از کمرکش چند کرور تپه بالا برفتی و از گرده چندین و چند دره سرازیر بشدی و در این راه چندین پیچ و گردنه پشت سر بنهادی و چه سرزنشها از که از خار مغیلان نشنیدی......چه روزها که زیر نور خورشید راه پیمودی و چه شبها که در سایه مغیلان رنج راه از تن بزدودی و بس پاها که از راه دراز آبله نماند و چه روزها که ازفرط گرسنگی سوسمار و ملخ نخوردندی...............
چون دیوار شهر از دورنمودار گشت پیر ما بشکنی بزد و شلنگی بیانداخت و خر خود را هی بکردی تا به شهر اندر رود. چون داخل شدندی و اندکی پیش برفتندی محوطه ای بس عریض و طویل بدیدندی که وی را لب آب گفتندی و جماعتی از ترکان به بیل و کلنگ در آن مشغول کار بودندی.و در آنجا هزار راه بودی که هر یک ره به جایی سپردندی.یکی به چین و ماچین و دیگری به ترکستان و آن دگر به مغول...................
در همین حال که شیخ ما با دهانی باز و انگشت در دماغ محو تماشای این همه زیبایی بودی به ناگاه شخصی آواز در داد که ای جوانمرد لحظه ای درنگ بنما که مرا با تو کاری افتاده است و گره آن به دست تو گشوده گردد.پس پیش بیامد و به شیخ عرض بکرد که برادر غریبم و امروز از باز پروری مجوز خروج گرفته ام به هزار عجز و لابه و تضرع...........تو مرا کمکی کن که به دیار خود باز گردم و به درگاه حق جل جلاله دعا کنم به درازی عمر شیخ که مرا سخت دعا مستجاب گردد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پس شیخ ما را دل بسوخت و دست در شال کمر بکردی و درهمی چند وی را مرحمت فرمودی و ندانستی که هر بار که شیخ رنج سفر بر خود بهموارد چون به لب آب رسد جوانک نیز هم آن روز مجوز خروج از باز پروری بگیرد و حوالی لب آب منتظر شیخ ما بماند.....
پس شیخ ما حاج غضنفر عوام پای بر خاک لب آب بنهادی و راه مکتبخانه رازی در پیش بگرفتی.
چون به مکتبخانه رسیدی وقت نماز دیگر بود و چاره ای نبود جز منزل کردن پس وی را مستقیم به دار الخزانه فرستادندی تا چند کیسه اشرفی جهت عظم بطن آقایان به خزانه دولت تقدیم بدارد.
بعد آن وی را به نزد انگوری رهنمون گشتند و من همچنان وصف اوی نگویم که شما عزیزان خود وی را شناسید و گویید شرم باد این پیر را که خود بارها نزد هم اوی رفته اید و پریشان و خایب از درگهش باز گشته وشب را در زمینهای خدا به صبح رسانیده اید... چون نامبرده شیخ ما را بدیدی با قیافه غیر شهری وی مواجه بشدی وی را اتاقی بدادی که سگ هم در آن سکنی نگزیدی ولی چون شیخ ما را شهری غریب بودی به چنگ و دندان بپذ یرفتی و بدانجا برفتی و از فرط خستگی بیهوش بشدی وتا سپیده دم دم بر نیاوردی.
صبح زود شیخ ما به قصد مکتب خانه برخاستی و قلم و دوات وکاغذ در خورجین بنهادی و راه مکتبخانه در پیش بگرفتی....
در میانه راه چندین بانگ سگ بشنیدی ولی وی را التفاطی نبودی که ناگاه پاچه خود دردهان سگان بدیدی و آهی سرد از دل پر درد برکشیدی که خود کرده را تدبیر نیست.........................................................
پس شیخ ما با سر و پای خونین و عبا و ردای سخت مالیده و پاره و پایی سگ گزیده به کلاس برفتی و ندانستی که در مکتبخانه وی موجوداتی هستند که اگر هر روز هزار بار سگ پاچه گیرت گردد بسی بهتر از یک بار دچار شدن به آنان است..........
ادامه داشتن یا نداشتن بستگی به شما خوانندگان محترم دارد............
نتیجه گیری اخلاقی:
۱) نظر بدین لطفا
۲)انگوری خیلی آدم خوبیه چون اگه نبود ما باید تو پارک میخوابیدیم بعد یه روز یکی یه سیگار بهمون میداد بعدشم چیزای دیگه بعدش معتاد میشدیم بعدشم میرفتیم زندان اونجا با یکی از گردنکلفتا دعوامون میشد یه مشت بهش میزدیم اونم یه دست به ما میزد جا به جا میرفتیم بیمارستان اونجا بهمون میگفتن همه استخوناش خورد شده مام که طاقت این همه دردو نداشتیم با چاقو خودمونو میکشتیم و بعد میرفتیم اون دنیا به جرم خودکشی مینداختنمون جهنم اونوقت مام میگفتیم زکی هیزمش تره اونجام با نکیر و منکر دعوامون میشد دیگه هیچ جا رامون نمیدادن و از اونجام بیرونمون میکردن. حالا کجا بریم؟؟؟حالا فهمیدین چرا انگوری آدم خوبیه یا بازم واسه تون دلیل بیارم؟؟؟
۳) گزینه سوم نداره