|
پچ پچ کنی خب منم میشنوم!!
تراوشات مغزی یه زندانی که دور از سکینه اش داره تو دارالتادیب رازی دوران تلخ حبسش رو میگذرونه !!!
|
چون حاج غضنفر ما از رنج راه و خوابگاه فارغ بشدی و معده را با کافور سلف الف بدادی وپاچه از دهان سگان بیرون بکشیدی وی را فرصتی پیش بیامدی که به کلاس اندر رود و جبر و حساب و کیمیا بیاموزد.پس قلم و دوات در خورجین خود بنهادی و به فنی کده برفتی . چون به درگاه دخول برسیدی رخصت بطلبیدی و در پس آخرین نفر پای در فنی کده بنهادی.پس به یسار خویش چندین جفت چشم مشاهده بکردی که وی را از گیوه تا عمامه و دستار ور انداز بکردندی.پس صلوات گویان و به چهار جانب فوت کنان داخل بشدی.در آنجا تخته ای بود بس عریض که هم درسان با دستانی در چاه بینی فرو رفته آنرا ورانداز بکردندی وعوامل آنرا برد میخواندند و ماچیزی نگوییم که گویید شرم باد این پیر را که ما پیشینه اش ندانیم که اگر بدانستیم بگفتیم و خود بارها بر هم آن برد گذر کرده و مطالبش را خوانده اید.پس کلاس
خود معین بکردی وبه سمت هم اوی پای بنهادی.چون به کلاس برسیدی دق الباب بکردی وپس از عرض سلام وکرنش و عبودیت داخل بشدی.پس حضرت استاد دو فروند تکه ی ناب بار وی بکردی وغضنفر ما خایب وسرافکنده در ردیف غایی مجلوس بشدی.دراین حال که حاج غضنفرما در بی ثباتی فلک بوقلمون و دنائت وحماقت این مردمان دون سر در جیب مراقبت فروبرده بودی به ناگاه درب کلاس گشوده گشتی وخاتونی پری چهره که روی به سفیداب سفید کرده بودی و گونه ها را به سرخاب سرخ و من ها آرایش به خود مالانده و خویشتن خویش به اقسام زیورآلات آراسته بودی وپاچه ها رابه بالا تاب داده با پای افزاری قهوه ای و چرمین چون طاووس مست وارد شدی وبدون عرض هیچگونه کلامی کنار غضنفر ما به صندلی جلوس بکردی و مکتب دار هیچ نگفتی که سخت مشغول ورانداز این مخلوق کمیاب و شی ء عجاب بودی.پس حاج غضنفر عوام (رضی الله عنه و یرضی روحه الکرام)سر به زیر افکندی - چنانکه رسم صوفیان است- وسربر نیاوردی. وی که فرسنگها راه راپای پیاده طی کرده بودی وسختیهارا برخود هموار وسرزنشها از خار مغیلان شنیده به امید تحصیل علم ودانش ونابودی دیو جهل وبی دانشی بوی گلش چنان مست کردی که دامنش از دست برفتی وعلم وتحصیل فراموش بشدی. پس زیر لب صلوات گویان سربرافراشتی و از زیر دستار نگاهی به وی بینداختی و یک دل نه صد دل عاشق وی بشدی .وه که دنیا عجب دنیای فریبکاریست که به یک نگاه سکینه فراموش بشدی وعاشق ندانستی که این خود محکی باشد به صداقت عشق عاشق و اگر سکینه بدانستی که حاجی صوفی وی که وی را به هزار امید به شهر فرستاده بودی به یک غمزه و نگاه وی راپشت پابزدی فی الفورچارقد به سر کردی و چادر به دور کمر حلقه زده وبا اولین قافله رهسپار دیار غربت بشدی تا حق این ناکس را در کف دست وی بنهد واین تکه ی گندیده و متعفن قلب خود بکندی و به دور بیانداختی.بدینسان بود که بس روزها شب بشدی وشبها سحر گشتندی و غضنفر ما در آتش عشق وی بگداختی و سکینه از یاد برفتی ودل را وعده وصال خاتون بدادی بس قریب.
همینگونه بودی که شبها تاصبح زیر پنجره های کوثر تا صبح از خود اشعار عاشقانه در بکردی و بس روز ها که به مکتب نرفتی ودر حال پریشانی چاوشی و صادقی گوش بدادی وبه حال خود بگریستی!!!!!!!!!
پس از هفته ها کلنجار با این دل دیوانه و دست به دامان شدن پختگان تور انداز و گذراندن دوره های فشرده دوست یابی پای در راه نهاد و یک روز که عشق هم اوی آتش به جان افکنده بودی خفن دل به دریا بزدی و در راهروی فنی کده ندا بدادی که ای غریبه ی آشنا لحظه ای درنگ کن که مرا با تو کاری افتاده است وآنچه مرا زنده بدارد امیدی است که بر کرم تو دارم.پس خاتون ما بایستاد به هزار ناز و غمزه.پس غضنفر با چهره ای خیس شرم و دستانی لرزان جلو برفتی و به وی عرض بکردی که فلانی جزوه ای ز حضرت دوست خواهم و دانم که مرا خایب نگرداند و ندانستی که این چنین ترفندها بس قدیمی است و دراین عصر ارتباطات و اینترنت هر کودکی که بداند پدر را بابا و مادر را مامان خوانند این بداند که سلام گرگ بی طمع نیست ........
پس خاتون ما غمزه ای بیامد بس خفن که اگر کس دیگری به جای حاج غضنفر بودی چه بسا دردم سکته بکردی از خوشی.......
پس دست در کوله خود بکردی و از بین انواع رز و برق لب ومداد های رنگارنگ و آینه های کوچک و بزرگ جزوه اش را برگ برگ پیدا بکردی و به وی بدادی.پس غضنفر ما بشکن زنان و شلنگ انداز برفت و ندانست که خاتون به وی خنده کرده است نه از سر رضایت بلکه از سر سادگی و ملنگی وی.!!!!!!!
و بدینسان بود که آن شب را غضنفر تا صبح به یاد یار ستاره بشمردی و بس نقشه ها بریختی که فردا پس از کلاس به چه بهانه با وی چند کلمه ای صحبت بدارد(بلاسد بهتره) و چه ها باید بگوید!!!!!!!!
پس فردای هم ان روز از خود تیپی خفن در بکردی وبه سر دوان به مکتبخانه برفتی و ندانستی که آن روز چه ها بیند و چه ها شنود.
پس اواخر کلاس در حالی که به دنبال خاتون خود در راهروهای تنگ و تاریک فنی کده دوان بودی خاتون خود بدیدی که دست در دست کسی دیگر(به عهده ی خواننده است )به روی خندان بیرون روند.......
و چنین بود که غضنفر ما بدانست که اندر اینجا هستند کسانی که وی را 2 لپه قورت دهند و هضم و تحلیل کنند وپس از میلیونها سال همچنان دزد ناشی به کاهدان زند و وی بسان موری که در زیر پای ماند مستاصل ودرمانده ماندی و این کوله بار عشق خود را نگه بداشتی تا در فرصتی مناسب در بیابانهای گرم شاخ تپه در بکردی.........
نتیجه1) راهروهای فنی خیلی تنگه مخصوصا وقتی که برق قطع میشه.
نتیجه2) آب چرا اینقدر قطع میشه؟؟؟
نتیجه3) انگوری چرا الکی وعده های فرتکی میده؟؟؟؟