تبليغاتX
پچ پچ کنی خب منم میشنوم!!

اسمتون
ایمیلتون


Powered by WebGozar

online
RAZI HAMOON MOTORGAZI AST!! online
RAZI HAMOON MOTORGAZI AST!!
پچ پچ کنی خب منم میشنوم!!
تراوشات مغزی یه زندانی که دور از سکینه اش داره تو دارالتادیب رازی دوران تلخ حبسش رو میگذرونه !!!
موسیقی سنتی !!!
۲ تا لینک جالب:

محله سنگتراشان(فولکلور قدیمی)

شکیلا صدای آسمانی

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 14:4  توسط غضنفر شوهر سکینه!!  | 

من میخوام آپ کنم!!!
سلام .من میخوام آپ کنم.اینم یه داستان جدید .داغ وتنوری!!!

عنوان:حرف دل(یه دو سه کلمه)!!

ملوس خانم که واسه خرید نون از خونه بیرون اومده بود تو راه به شوکت خانم رسید .بعد سلام علیک و برگزاری تعارفات معمول ازش پرسید : شوکت جون کجا با این عجله؟

مشدی شوکت چادر سفیدشو رو سرش جابه جا کرد و گفت: دو سه روزه کربلایی پادرد داره.هرچی بهش جوشونده پوست نارنج وعرق شیوید و زیره دادم خوب نمیشه.بنده خدا چند روزیه خونه نشین شده. حالام دارم میرم پیش حاجی حسن یه مرهمی دوا درمونی دعایی چیزی بده ببرم واسه کربلایی ؟؟!!

ملوس گفت آی گفتی پای منم ده پونزه روزه امونمو بریده.حالام با این پای لنگ و لوک باید برم تو صف نون.

شوکت و ملوس خانم که از پریشب-- حنا بندون سکینه دختر اعظم خانم که داده بودش به این غضنفر گره گوری-- همدیگه رو ندیده بودن همونجا وسط پیاده رو رو گرفتن و شروع کردن به غیبت کردن از عره و عوره و شمسی کوره ؟؟!!!!

شوکت گفت:ملوس جون خبر داری پسر قمر خانم نامزد کرده؟دیشب خونواده ی عروسو دعوت کرده بودن.دختره ی چش سفید فقط شیش ملیون و پونصد هزار تومن طلا برداشته.پسره م واسه مادر دختره و خواهراش یکی یه قواره پارچه ی حریر خریده.خدا بده از این دومادای خر؟؟!!! بیچاره دختر سیا بخت من که یه انگشترم به چش ندید. با یه ساعت شکسته سرمونو کلاه گذاشتن.!!!

ملوس خانم زنبیلشو گذاشت زمین و گفت: فردا شبم حنا بندون دختر قجر خانمه.دخترشو داده به همسایه شون.

شوکت با این دستش یکی زد رو اون یکی دستش و با حالت استیصال گفت: اونو من واسه پسر آقا داداشم نشون کرده بودم.حالا دادنش به کی؟؟

ملوسم که انگار یه چیزایی میدونست خوشحالیشو درسته قورت داد و گفت:اگه میدونستم ناراحت میشی هیچی نمی گفتم!!.دادنش به حجت پسر مش باقر نونوا.

شوکت هیچی نگفت .

ملوس سینه شو صاف کرد و ادامه داد:با همسایه وصلت کردن.قجر میگفت یه صد نفری دعوتی شام دارن.امروز یه سر رفتم اونجا.دیدم جواد داره پاکتا رو مینویسه.بیچاره دختر من که عروس قاسم شد.پسره یه کیلو پیازم که میخواد بخره اول قیمتشو نگا میکنه!!!راستی دیروز شیرینو دیدم.فکر کنم بازم اسم نوشته با هیئت بره سوریه!! این آدم انگار اصلا غم و غصه نداره.هر وقت میبینیش با شوهره دارن میرن تفریح!!!

شوکت همون جور که عینک رو چشاش بود با گوشه ی چارقدش یه دستی به شیشه های عینکش کشید و گفت:چرا مهتاجو نمیگی؟؟پیره زن شونزده سال از من بزرگتره ولی انگار دیروز عروسی کرده.بیا قد و قامتو ببین. عروس میاره دختر شوهر میده.بیا وضع زندگیشو ببین.اینقدر مفت لمبونده که شده قد یه خیک!!!دیروز که دیدمش نشناختمش.اصلا غم و غصه ای نداره.یکی میگه ده تا میخنده.منم دارم خیر سرم زندگی میکنم.روزی یه مشت قرصای رنگ به رنگ میخورم.الهی که خدا .....و حرفشو خورد.

ملوس گفت: دختر سرور خانمو که حتما میدونی تو اداره استخدام شده.کی فکر میکرد اون بتونه استخدام شه؟؟الهی که قربون خدا برم مگه خودش بدونه چی خیره چی شر..به اون یه دختر داده. به منم داده: دو تا پسر گردن کلفت دیلاق!!

اگه بچه هم میده فقط با غیرت!!پسر بزرگم پنج کلاس درس خوند و دیگه مدرسه نرفت.پسر کوچیکه هم اینو دید همون کلاس سوم درسشو ول کرد.حالا باید هر دو تا شون بوق حموم(همون بوق سگ!!) پاشن برن سر کار .تا غروب سگ دو بزنن واسه یه لقمه نون خشک.

شوکت گفت:راست میگن دختر کوچیکه ی بتول خانم داره طلاق میگیره؟؟

ملوس گفت:باور میکنی من الان دارم از تو میشنوم؟؟دیروز بتولو تو سبزی فروشی دیدم ولی چیزی نگفت.آی آی از این مردم.

شوکت گفت: میگن تقصیر مادر شوهره اس.با دختره نمی سازه.قربون خدا برم نمیدونم چرا بعضیا رو این قدر خوشبخت کرده؟؟مثه دختره ی محترم کچل.بیا مال و ثروتو ببین.سی چل تا زنجیر داره هر کدوم دو سه متر.دستاشم که الهی بره زیر تریلی هیجده چرخ و دو پاره سه پاره بشه تا زیر گردنش پر از النگوه!!! فکر کنم سه چار کیلویی طلا داره.....

ملوس گفت:پسر بزرگه ی صنم خانمم داره دنبال خونه میگرده.باید خونه رو خالیش کنن .تا ده دوازده روز دیگه بیشتر مهلت ندارن.صنم گفته جمع کنین بیاین پیش خودمون ولی دختره راضی نمیشه.ببین عروسو تو رو خدا.ما اون زمون اگه بهمون میگفتن برو بمیر باید میمردیم ولی جوونای این زمون...!!!!

آره خلاصه دیگه این دو تا این قدر حرف زدن که وقت اذون شد ولی بازم ملوس خانم از حرف زدن پشت سر سمشی و اکرم و پسر این همسایه و دختر اون یکی همسایه سیر نشد.یه نگاهی به آفتاب انداخت دید که رفته وسط آسمون!!

به شوکت خانم گفت:شوکت جون خاک به سرم.ظهر شد ولی من نتونستم نون بگیرم.برو برو زود برو شاید تو به کارات برسی.به کربلایی حیدرم سلام برسون.

شوکت دست برد زنبیل ملوس خانمو برداشت و به دستش داد و گفت:ناهارتو که خوردی یه کم زودتر بیا بریم فاتحه.بعد در حالی که دست رو سینه اش میگذاشت گفت: خیلی حرفا تو این لامذهب هست .بذار سر فرصت واسه ات بگم!!!!!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 18:2  توسط غضنفر شوهر سکینه!!  |